تبليغاتX
خط سرخ

خط سرخ

چی می شد تو بال داشتی ؟

ولی آخه تو که پرواز بلد نیستی !

میدونم ..حتما میگی : خوب یاد میگیرم !

باشه ..حرفت قبول ...ولی آخه تنهایی .. تو این آسمون به این بزرگی .. حوصلت سر نمیره ؟

حتما میگی : چرا تنهایی ؟

خوب آخه تو تنها فرشته ی زمینی هستی که میشناسم !

خیلی دوست دارم فرشته ی من !

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 19:18 توسط RASHA |


یک کلمه مثل سکوت می تونه

 قشنگ             و          یا             زجرآور           باشه

 می تونه یاد آور کلماتی باشه که هر روز هر دقیقه و هر ثانیه 

 از جلوی چشمها رد میشه 

هزاران چشم اما باز نمي بيني

 دنیایی از علامت های سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به وسعت یک دفتر   ابهام 

 این سکوت که تو تنهایی علامت سوال ها رو جلوی چشمهام صف می کنه

و      

جوابها        مثل         نبض           ممتددی        که بر می گرده

 

شاید قوی تر     و             شاید  ضعیف تر     

و       

 باز     تکرار     

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 15:32 توسط آدونيس |


اين چنين قصه اي آغاز مي شود ...

 

مي گويند تبعيديان به جاي خيلي دور و برزخي پرتاب مي شوند.

 

به جايي كه سرنوشت با خود آنها دست و پنجه نرم مي كند .

 

شبهاي بسياري مي آيند تا روزهاي طاقت فرسا به سر رسند .رهگذر ما هر شب كنار قصه گوي پير بيابان  مي نشيند تا هر شب كوله باري از تجربه را به همراه ببرد .

قصه گو براي گرم كردن محيط فكرش از رهگذر هيزم می طلبد  تا آتش هميشگي اش را پر فروز كند .به قول خودش : شبها هم تاريكند هم سرد و بي رحم.

او هم روانه ي بيابان مي شود تا خار و خس هر بته را دست گير شود .از جایگاهش فاصله ها 

مي گيرد .حالا با خودش مي گويد :اين مقدار تا صبح ، پير خموش را به حرف مي كشد .

سري به عقب مي چرخاند تا مسيرش را پيدا كند .ترس و لرزي وجودش را فراگرفته 

انگار كه او و پيرمرد در آن بيابان تنها نيستند .

وقتي قدم به قدم تيغ هاي هر بته را رام مي كند ،پس مي تواند تاب ترسش را از شير

خفته اي  ، به آرامش تبديل كند .اما در قدم هاي واپسين پا به فرار مي گذارد و با سرعت هر

چه تمام تر خودش را به پير مرد مي رساند .

وقتي  نفس نفس زنان مي رسد كه پير لبخند آخرش را تكرار مي كند .سپس با جملاتي ساده و روان جوانك را دعوت به نشستن مي كند و مي گويد :

جواني و سرزنده چرا به يك پيرمرد ضعيف و رنجور پناه مي بري !؟

قصه گو جمله اش را نيمه تمام مي گذارد و نگاهي به اطراف  مي اندازد .دستي براي شير تكان مي دهد و غرش هاي ممتد ولي ضعيف تحويل مي گيرد.

با خنده سرش را به طرف رهگذر مي چرخاند و مي گويد : با او دوست مي شوي ؟

شير بي آزاريست .مثل خودمان تبعيدي اين بيابان ناباوريست .

رهگذر با اجبار سري تكان مي دهد . براي او خوشايند نيست كه تكه تكه هاي خودش را نقش زمين تصور كند.به همين خاطر در فكر فرو مي رود ...

پيرمرد  او را با شاخه اي كه طعمه ي آتش ،تكان مي دهد و مي گويد : نترس نگهبان شبهاي من است .اسمش را يدك مي كشد و گرنه از قوم و قبيله اش هيچ دل خوشي ندارد .

به رسم آيينش يا بايد بجنگد  تا صاحب قدرت شود يا بميرد ...حالا او هم مثل تو جوان و سرزنده است!

 

 ولي...

 

پيرمرد آهي از درون سينه مي كشد و كمي سكوت مي كند پس از اندكي تامل دوباره ادامه مي دهد :  سالها پيش به اين فكر بودم كه چگونه از اين تبعيد گاه رهايي پيدا كنم . تحمل مسلخي به اين شكل و شمايل ،براي هر كسي  درداور است . كم كم به اين نتيجه رسيدم كه تنها نيستم . شاهد تبعيد شدن آن شير جوان بودم .برايم خيلي عجيب بود .پدرش او را فراري داد تا به جايي برود كه هيچ حاكمي ندارد ،يعني هيچ ندارد كه حاكم داشته باشد ... فردا روز آخريست كه در اين  بيابان مي ماند .

لحظاتي در سكوت گذشت تا دوباره غرش هاي ممتد ولي ضعيف با عث شكستن

حيطه ي فكرهر دو آنها شد .

پيرمرد سري تكان داد و گفت : معني غرش دومش را فهميدي ؟

رهگذر سري به علامت نفي تكان داد تا قصه گو به حرفش ادامه دهد .

- رفتنش را هم به من بعد به تو اعلام كرد . بهتر است صبحگاهان به او نزديك شوي تا ببيني ....معمولا بر بالاي بلنداي يك تپه مي ايستد تا عظمت خورشيد را ستايش كند . فردا صحنه اي را مشاهده مي كني كه براي تو سالها ياداور يك تجربه خواهد شد .

 

                                                                 ***

تبعيديان آهسته و بدون هيچ دردسري از وجودشان در مي گذرند .آنها از همه چيز

 

 مي گذرند زيرا همه چيز از آنها مي گذرد تا عشق پديدار مي شود .

 

رهگذر پاسي از شب را گذراند تا به صبح رسيد.خوابي سنگين او را به عمق گذشته برد .

وقتي بيدار شد كه پيرمرد قصه گو بر بالاي تپه ايستاده بود . سراسيمه به طرفش سرازير شد .

دير شده بود .چشمانش جسم بي جان شير را احساس كرد .ديگر هيچ كاري از دستش ساخته نبود .

 

بوسه اي شهامتش داد و نوازشي كه باعث شد تا خورشيد را ستايش كند ...

 

                    jlhl mishavad

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 12:40 توسط وارتان |


ای کاش کر میشدم...شاید نمی توانستم صدای پای آهنگینت را در حال کم کردن فاصله از پشت تشخیص دهم .

ای کاش کور میشدم ..شاید نمی توانستم زیبا تصویر سایه ات را بر دیوار تشخیص دهم .

میبینی ؟ من همانم که هر صبح .. به جای یا الله...ذکر زیبای نام تو را در دهان  می چرخاندم .

سرعت دستت را بیشتر کن ..این چند زخم کاری ... برای از پای در آوردن بدنی که با یاد تو زنده است...کافی نیست .

 

                              

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 19:4 توسط RASHA |


خوب ..این دفعه نوبت من بود که حرفامو بگم ....از آدمهای رنگ رنگ این زمونه بگم؟

یا از غم و دردی هر کسی که داره رو دوش خودش تحمل می کنه؟

به بقیه بر گرد بگو :   زندگی قشنگ تر از اینه که می بینید..اما خودت .....  

بگذریم....حالا الان این منم ..

این تمام وجودمه..با تمام خوشی ها درد هام غمها خنده هام....

اینو که قبول دارم اینی که هستمو قبول دارم ...گذشته که رفت از آینده برام نگفت:

پس بزار من آینده باشم نه گذشتم آیندم.

آخ این همه آرزو باهاشون چی کار کنم؟ به همه ی این ها می رسم ...؟

من تنها یک آرزو دارم

                              من تنها آرزویم

                                                   من خودم را آرزو می کنم

با تمام وجودم می جنگم تا....

 از او به خود نه از خود بی خود آری میرسم.

بسه احساساتی نشیم...هه... میگن واقع گرا باشیم. درسته منطق بدون  واقعیت معنا نداره

اما من فرای منطقم.   حجم درک برای برداشت هر موضوع به مقدار نمی گنجه.

تا زمانی که یک جا بشینم ..نمی تونم احساس یه مسافرو داشته باشم....

آخ اگه بدونی...اگه یه ذره دسته کم نمی گرفتی خودتو .....چی میشد...!؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 16:6 توسط آدونيس |


به جايي مي انديشم .در آن دوردست ...آنجايي كه مي توانم بي اختيار

 

هلهله سر بدهم و آنقدر گريه كنم تا از نفس بيافتم .

 

 

همچنان ياداور روزگاري هستم كه باران مي باريد .هر دو خيس قطره هايش بوديم .

 

مزارت را به چشمانم سرمه مي كنم تا هميشه بوي تازگي بهار را بدهد.

 

ساليان سال است كه در كودتاي آن روز ، شكنجه مي شوم .غرق در درخشاني

 

نوري هستم كه بغض مرامي گشايد .

 

ديگر چشمان من نياموخت ...اما چشمانت مرا تلقين مي دهد:

 

                                                       دعا كن اي بهترينم .دعا كن تا راحت شوم.

 

به انتهاي اين فصل زود گذر فكر مي كنم .اي كاش مي گفتي :

 

                                      هيچ آغازي پايان ندارد و هيچ پاياني به آخر نمي رسد.

 

اي كاش مي گفتي تا كبوتر هاي بال سوخته ام را در كنارت به آرامش مي رساندم.

 

                                                                                                اي كاش بودي...

 

كسي زير تابوتم را نخواهدگرفت و همانند تو غريبانه شبي را تا سحر ،  جان خواهم داد .

 

اي كاش بگويند :بهاري داشت مثل بهاري سرسبز ...خدا را داشت .

 

                            شايدبا آخرين وداع تو  ، دستهايم باز شود .

 

                                        شايد با آخرين نفس بگويم...

  *************************************

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 14:17 توسط وارتان |


میشنوم صدای درونم را . گویی کسی از ته دل فریاد میزند و خود را به در و دیوار قفس وجودم

میکوبد .

آزادی واژه ای بی معناست . سرد ..تاریک .. بی کوچکترین روزنه ای ...چه قفس

استواریست ...چهار چوب وجودم .

دلم میسوزد به حال و روزگارش . از وقت آواز مرغ تسبیح گوی تا هلهله ی تازیان باید از پشت

پنجره ی ۲ مردمک چشم به دنیا بنگرد و آرزو کند ..تا شاید رهگذری او را ببیند ... تا شاید کسی

دلش به حال او بسوزد ...تا شاید فرشته ای ..قفسش را در هم بشکند و پرواز در ملکوت الهی

را به او هدیه کند .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 18:48 توسط RASHA |


 

این مردمک ماست که از مردمک دیگران قصه ای زشت و زیبا ترسیم می کند.

زشت باشید اگر که می بینید خوبی به هیچ سر انجامی نمی رسد        و

        خوب باشید اگر که می بینید بدی به خوبی می رسد و روزی نیک می شود.

نیاکان از نیک سخن گفته اند در حالی که خود پرستان در حال ستایش خودشان بوده اند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 9:55 توسط وارتان |


گوشامو تیز می کنم ...آره صدایی که می یاد یه نالست..از کجاست ...؟ نکنه اتفاق بدی

افتاده؟...حالا چی کار کنم؟..میرم سمت صدا...آره می رم شاید کمکی بتونم انجام بدم !

کمک؟ تو؟ تو بتونی کمکش کنی ...برو دنبال دردسری مگه؟ از کجا می دونی می یای ثواب

کنی کباب می شی هااااااااااا من گفتم..نگی نگفت..... از من می شنوی برو.ووووو

اه توام نمی خواد نصیحتم کنی ...

آروم میرم سمت صدا ...هر چی می گردم نمی فهمم از کدوم ور صدا می یاد ..تا حالا خیلی

شده بود اما این دفعه دلشوره عجیبی داشتم ...

صبر کن ببینم....چقدر آشناست صدا ..کجا شنیدم این صدارو؟

صدای ناله انگار تو فضا پخش شده ...

 منه احمق و نگاه .......

این صدا صدای...................

صدای.....................................رویای های مانده در گور آرزو هایم بود

چرا دنبال كليدي باشيم كه در دستانمان هست؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 17:49 توسط آدونيس |


ای تو روحت  ت ت ت ت ت ت ت  (و)

ببینم مگه نگفتم هر کی با اسم خودش؟

خب بعدا به این قضیه می رسیم.حالا که منو انداختی رو دور باید خودت هم وسط بیافتی

    آقای مسیحا

صبر کن بهت نشون بدم.باید بری وازشون عذرخواهی کنی!

دلشونو شکستی. خودتم که حرف نمی زنی .منم که این وسط حوصله کارای تو رو ندارم

دیگه دیگه اینکه تا نزدم به سیم خط سرخ ...خودت درستش کن.

                       *****************************************

من باید عذر خواهی کنم که تو وبلاگ (مون) کمتر به بقیه توجه میشه.

در پستهای آتی جبران خواهد شد .

 پ.ن :زیر سایه ی خداوند منان باشید نه هر دار و درختی که به صورت مصنوعی از زمین بدون

هیچ برنامه ای می روید.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 12:28 توسط وارتان |


DESIGN BY : |)!$@/3le Pul$e X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385


نویسندگان

وارتان

آدونيس
RASHA
یامین


پیوندها

بگو امروز مال عشق بگو فردا مال ماست...(بهتره با دید باز ببینیم)
شب های ایرانی
پيامبران كاغذي(ابو كورش)
پنجره
قاصدك(سارا)
اخرین ترفند(ارش)
تنها ترين سردار عاشق(بهمن)
عاشقان مهدي(سجاد آفتابگردان)
سرزمين هزار معبد(آفتابگردان)
صهبا و عروسك هايش(صهبا آفتابگردان)
دو خط بي فاصله
خلوت آرام داروغه
دخترونه(آماندا)
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود(حامد)
بهار دل(ايمان)
ترانه ي بهار (بهار)
تنها خداست كه ...(عطيه خانم )
مرز گمشده (تناز و رويا خانم )


    تعداد بازديدها:

|)!$@/3le Pul$e:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS